close
تبلیغات در اینترنت
کانون قرآن و نماز

مشق مهر



[ شنبه 23 شهريور 1398 ] [ 23:53 ] [ رضوان نیک مهر ]

اهدا خون



[ دوشنبه 13 آبان 1398 ] [ 8:53 ] [ MohammadJavad.M ]

28 صفر

در روز رحلت پیامبر اعظم (ص)، اشک غم از دیدگان می‌ریزیم وبی تاب می‌شویم در سالروز رحلت ختم رسل (ص)، زخمی بزرگ در سینه داریم و چراغ آسمان خاموش گشته است و ای برگزیده درخشان خداوند در آسمان نبوت و رسالت اندکی بیا و بحال این عاشقان حق و سوختگان سرزمین ما نظری کن، ای پیامبر عشق و توحید، ای حبیب خدا ای یاور مظلومان وای چشمه جوشان ایمان و تقوی، گوشه چشمی بر جمع پریشان اهل بیت، دخت گرامیت در خانه سرور و بانوی دو جهان بینداز، ای پدر امت، ای رسول حق، پیکر افسرده زهرایت را در آغوش بگیر، اشکها را از دیدگانش پاک کن، دل شکسته ی زهرایت را تسلی بده، پهلوی شکسته اش را مرهم بگذار، گونه کبودش را نوازش کن، قلب شکسته اش را التیام بخشای، ای رسول خدا پیکر عرقه بخون مجتبی علیه السلام را از مقابل دیدگان ام ابیها دور کن، مگذار بدن تیر آلودش را نظاره کند، به او بگو که گریه را بس کند، بگو که فرزندش مهدی (عج) می‌آید، بگو که او از راه می‌رسد او می‌آید، او باید بیاید و انتقام خونها را بگیرد و شادمانی را بهمراه بیاورد.



[ شنبه 04 آبان 1398 ] [ 20:45 ] [ رضوان نیک مهر ]

مراسم 20 صفر

مراسم به مناسبت رحلت پیامبر(ص)، شهادت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) 




[ شنبه 04 آبان 1398 ] [ 9:41 ] [ رضوان نیک مهر ]

اربعین

مراسم به مناسبت اربعین حسینی




[ سه شنبه 23 مهر 1398 ] [ 12:33 ] [ رضوان نیک مهر ]

اردو مشهد مقدس

ثبت نام اردوی مشهد مقدس شروع شد





[ پنجشنبه 11 مهر 1398 ] [ 10:27 ] [ رضوان نیک مهر ]

هفته‌ی دفاع مقدس

پیرمرد نیم‌خیز روی تخت می‌نشیند، صدای سرفه های هم اتاقی اش امانش را بریده، سعی می‌کند از تخت پایین بیاید، بی خوابی این شب ها ها گیجش کرده است. به چوب زیر بغلش تکیه می‌دهدو خودش را به تخت هم اتاقی اش می‌رساند. با دستان لرزان لیوانی را پر از آب میکند و به سمت محسن دراز می‌کند. محسن نیم خیز روی تخت می‌نشیند و جرئه جرئه آب را می‌نوشد کمی بعد سرفه هایش بهتر می‌شود. پیرمرد نگاهش را دوخته به پنجره ی بسته که پرده ای ضخیمی جلوی آن را پوشانده است. محسن لیوان را روی میز کنار تختش می‌گذارد و به چوب زیر بغل پیرمرد نگاهی می‌اندازد و جوری که حال هوایش را عوض کند می‌گوید، سرفه هایم خوب شد، این عصای موسی تو هم خوب معجزه میکنه هااا. و آن وقت صدای خنده اش توی اتاق پیچید و دوباره به سرفه اش انداخت. پیرمرد گوشه ی تخت نشست و پوزخندی به محسن زد.

_ تو هم دلت خوشه داداش.

محسن ادامه داد هنوز هم یادم هست تو جبهه چی کار میکردی، تو با همین یه پا هم هنوز بلدی معجزه کنی. 

پیرمرد سرش را پایین انداخت، خودش را بین نبرد دید که بی وقفه می دود. صدای مسلسل و شلیک گلوله از همه جا به گوشش می‌رسید. محاصره قوی تر شده بود و حالا حس جزیره ی تنهایی را داشت که کوسه ها گرد تا گرد اش را گرفته بودند. بی‌سیم چی ناامید تلفن را پرت کرد روی خاکریز و فریاد زد.

_ نیست آقا نیست. نیرو کمکی در کار نیست. 

و جملات او قلبش را به درد آورد. دستان مشت کرده اش را در هوا تکان داد و جوری که انگار دیگر چیزی نمی‌شنود با تنها تفنگی که داشت به سمت دشمن حرکت کرد. صدای الله اکبرش به حدی بلند بود که هیچ صدای دیگری را نمی‌شنید.

صدای محسن پیرمرد را به خوش آورد ، چیه حاجی؟ ازت تعریف کردم رفتی تو حس ها؟

و بعد دوباره خنده و سرفه قاطی شد. حاجی علت دلخوشی محسن را درک نمی‌کرد، یادش آمد وقتی در بیمارستان بهوش آمد، پرستار را  بالای سرش دید که گفت معجزه، معجزه است که زنده ای. آن موقع چیزی نگفت، اما وقتی فهمید تنها نجات یافته ی آن عملیات بوده است فهمید کلمه ی معجزه مترادف های مثل حقارت و عذاب وجدان راهم به همراه دارد.

 

پیرمرد به تخت تکیه می‌دهد قرآن چرمی را به سینه می‌فشارد، و آرام زمزمه می‌کند شهدا زنده اند و نزد پروردگار خود روزی می‌خورند. حالا کمی حالاش بهتر است و می‌تواند بعد از 20 سال که خستگی جنگ را به دوش کشیده حالا آرام بخوابد. چشمانش را می‌بندد و دیگر صدای سرفه های محسن بی خوابش نمی‌کند.

نرگس اکبری



[ یکشنبه 31 شهريور 1398 ] [ 0:13 ] [ رضوان نیک مهر ]

عکس های مربوط به مراسم 17 شهریور کانون

مراسم عزاداری روز هشتم محرم الحرام 1441

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ شنبه 23 شهريور 1398 ] [ 21:56 ] [ MohammadJavad.M ]

شام غریبان

دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست

عازمم قافله را قافله سالاری نیست

بگذارید بمانم به برش یک امشب

تا نگویند بر این کشته عزاداری نیست

پای یک طفل نبینی که پر از خون نشده

دیده بگشا که به باغت گل بی خاری نیست

بر تو هر زخم تنت گریه کند گریۀ خون

کس نگوید زغمت دیدۀ خونباری نیست

غم اطفال فراری به بیابان چه خوری

عمه با ماست نگویی که مددکاری نیست

آفتاب و عطش و داغ، همه سوزان لیک

 غیر تَب بر سر بیمار، پرستاری نیست 



[ سه شنبه 19 شهريور 1398 ] [ 22:35 ] [ رضوان نیک مهر ]

شب دهم محرم

شب عاشورا

کاروان امام سپس به محلی به نام «عذیب‌» رسیدند و امام از اصحاب خود پرسید: راه از کدام طرف است؟ بنا به اظهار برخی از منابع، «طرماح بن عدی الطائی‌» که از کوفه آمده بود، راه را به امام نشان داد و از آن حضرت خواستند تا بازگردد. امام در پاسخ فرمود: خداوند تو را جزای خیر بدهد، اما من معاهده‌ای با این مردم و عهدی با خدا دارم که باید بدان عمل کنم‌» این سخن‌ها را گفتند و رفتند تا به منزل «قصر بنی مقاتل‌» رسیدند. در منزل قصر بنی مقاتل امام با «عبدالله بن حر جعفی‌» ملاقات کردند و از وی خواست که در این سفر همراه او باشد ولی او قبول نکرد و از امام خواست تا اسب و شمشیر او را بپذیرد. حسین (ع) دیگر اعتنایی به او نکرد. پس از حادثه عاشورا وی پیوسته تأسف می‌خورد که چرا چنان توفیق بزرگی را از دست داده است.

حسین و همراهانش پس از برداشتن آب بسیار، شبانه از قصر بنی مقاتل به طرف «نینوا» (از قراء کوفه‌) حرکت کردند و صبحگاهان به این محل رسیدند. اینجا بود که قاصدی به نام «مالک بن نسر کندی‌» نامه‌ای از عبیدالله بن زیاد به این مضمون برای حر آورد: «چون این نامه و فرستاده من رسید بر حسین سخت بگیر و او را جز در بیابان بی‌پناهگاه و بی‌آب فرود نیاور، من فرستاده خود را مأمور کردم که با تو باشد و او تو را رها نخواهد کرد تا مرا از اجرای اوامر آگاه سازد».



[ دوشنبه 18 شهريور 1398 ] [ 20:20 ] [ رضوان نیک مهر ]